مؤلف مجهول

173

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

اى درويش ! بدانكه انسان به وسوسهء شيطان رجيم يعنى راندهء درگاه ، به اين مرتبه فرود آيد . پوشيده نماند كه هركه در تحت فرمان راندهء درگاه ، راندهء درگاه « 1 » ! اين صدا چون « 2 » به گوش جان آمد ، متغير الحال شد ، گفت : كريما و رحيما ! من بندهء عاجزم و درمانده ، چگونه باشد كه اين‌چنين امر عظيم را بر گردن من مىنهى ، از عهده اين امر آيا توانم برآمدن ؟ درين اثناء حضرت « 3 » خواجه خضر عليه السلام و خواجه ابو الفيض الهى تشريف آوردند ، ديدند كه حضرت شيخ متألم و متغير نشسته است . گفتند : اى محمد صادق ! چه شد كه حالت ديگرگون است ؟ شيخ گفت : آرى ! چون متألم نباشم كه همين زمان آوازى شنيدم كه گفتند : اى محمد صادق ! وقت آنست كه اين نوع امرى « 4 » بر تو تكليف كنيم . ازين‌جهت ترسناك و وهمگين‌ام . بزرگواران فرمودند كه : اى عزيز كردهء خدا ! مترس و مردانه باش كه جاى تألم و ترس نيست ، زيراكه حق سبحانه و تعالى به علم قديم خود حوصلهء ترا « 5 » دانسته به اين نوع امر عظيم مأمور مىدارد . و چه محل تردد است ، چون خدا يار است ، و رسول « 6 » مددكار است و مشايخ مربى ، و مايان « 7 » همنشين ! مردانه باش و قدم پيش نه و هرچه فرمايند قبول كن . كسى را كه اين همه مربى و مقوى و ممد بوده باشد از حادثات روزگار چرا ترسد ؟ آن بود كه اين امر عظيم را به مشورت و مصلحت اين دو بزرگ قبول كرد . و در آن زمان در آن شهر دو شيخ بودند كه ارشاد مىكردند . همان روز كه حضرت شيخ محمد صادق در سجادهء ارشاد نشست ، آن دو شيخ مرشد از مرتبهء شيخوخيت افتادند ، بر نهجى كه شايبه ( اى ) از ولايت و نشانه ( اى ) از كرامت در ايشان باقى نماند ، حتى كه خطبهء ارادت از دل ايشان برداشته شد ، و بر زبان نيامد « 8 » . هرچند سعى كردند هرگز به خاطر نرسيد . به خودها « 9 » گفتند : عجب حالى ! اين‌همه‌سال چيزى كه ورد زبان ما بود كه هر روز چند « 10 » بار تكرار يافتى ، امروز چنان محو شد « 11 » كه گويا هرگز نبود و هرگز « 12 » نگفته بوديم . هر دوى ايشان از خلوتهاى خود « 13 » بيرون آمدند به نيت آنكه اين واقعه « 14 » با يكديگر گويند . اتفاقا در ميان راه با يكديگر رسيدند و « 15 » ملاقات كردند و مصافحه بجاى آوردند ، و احوال يكديگر پرسيدند و اين واقعه را با همديگر بيان كردند . يكى از ايشان كه در زمان تولد شيخ محمد صادق و در صحبت حكما و دانشمندان و منجمين بود گفت : اى يار ! دور نيست كه محمد

--> ( 1 ) - ب : + شود ( 2 ) - ب : - چون ( 3 ) - ب : - حضرت ( 4 ) - ب : امر ( 5 ) - الف : - حوصله ترا ( 6 ) - ت : + خدا ( 7 ) - ب : - مايان ( 8 ) - ب : و به زبان نيامد ( 9 ) - ت : - به خودها ( 10 ) - ب : صد بار ( 11 ) - ب : محو شود ( 12 ) - ب : - هرگز ( 13 ) - ت : خودها ( 14 ) - ب : + را ( 15 ) - ب : - رسيدند و